تبليغاتX
سرکشی عشق

سرکشی عشق

کوه کندن فرهاد نه کاریست شگفت...شور شیرین به سر هر که فتد کوه کن است

شيشه ای می شکند

يک نفر می پرسد

چرا شيشه شکست؟

مادر می گويد :

شايد اين رفع بلاست

يک نفر زمزمه کرد

باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد

شيشه ی پنجره را زود شکست

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست

عابری خنده کنان می آمد

تکه ای از آن را برمی داشت

مرهمی بر دل تنگم می شد

اما امشب ديدم

هيچ کس هيچ نگفت

غصه ام را نشنيد

از خودم می پرسم

آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل سخت شکست

اما . . .

هيچ کس هيچ نگفت

و نپرسيد!!! ...

چرا؟؟؟

 تنهایی

غم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم

غیرت غم را بنازم لحظه ای ترکم نکرد

 سایز اصلی تصویر

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 2:16 توسط شیرین | |
 

سلام به نگاه گرم و عاشق همتون. ممنون تو این چند وقت با نظراتون همراهیمون کردین و

تنهامون نذاشتین. من نمی دونم چی تعطیل است!!!! دوست داشتن ؟ دوست بودن ؟ عاشق بودن ؟

شایدم شیرین و فرهاد بودن تعطیل است. این آخرین پست منه آخه دیگه دلیلی نداره بنویسم

فرهاد گفت همه چی تموم. دیگه حق ندارم سنگ صبور باشم . اون یه معشوقه می خواست

اما من یه سنگ صبور بودم که خودش جایی نداره تا درداشو بگه. شاید قسمت این بود

خلاصه بدی ،خوبی هرچی دیدین حلالم کنین . اگه باز فرهاد نوشت تنهاش نذارین. ممنون

این پستم می خونین. دعا می کنم همیشه عاشق باشین . 

 شیرین(تنها ترین تنها )

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:56 توسط شیرین | |

هر جا صدایی خسته بود     هر جا دلی شکسته بود

هر جا لب جاده کسی     به انتظار نشسته بود

هر جا کسی نفس نداشت    گفتن ز پیش و پس نداشت

هر جا دیدی پرنده ای    خونه به جز قفس نداشت

به یاد من باش

کنار هر شقایقی       هر جا که دیدی عاشقی

به یاد من باش

 

Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 12:56 توسط فرهاد| |
 

 

 

امروز می خوام برای شیرینی زندگیم شعری رو بزارم که شاید قبلا شنیده باشه . اما این شعر قشنگترین شعری هست که من تا به حال خوندم و برام خیلی ارزش داره . این شعرو با تمام وجودم به شیرینم که همه چیزمه هدیه میکنم و صادقانه بهش میگم :

خیلی دوست دارم

 

 

شقایق گفت با خنده ، نه بیمارم نه تب دارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت

تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده

تنم در آتش می سوخت

ز ره آمد یکی خسته

به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود

نمیدانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود

اما

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش میگفت

بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده

که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید

شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه ام از خاک جدا کرد و به راه افتاد

و او میرفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا میکرد

پس از چندی

هوا چون کوره ی آتش

زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لبهایی که تاول داشت گفت

اما چه باید کرد ؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما

نمی فهمید حالش را

چنان می رفت و من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که نا گه

روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر او کم شد

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو میکرد

زمین و آسمان را پشت و رو میکرد

و هر چیزی که هر جا بود

با غم روبرو میکرد

نمیدانم چه می گویم ؟

نمیدانم چه می گویم ؟

به جای آب ، خونش را

به من میداد

و بر لبهای او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:2 توسط فرهاد| |
 

           نقش من چرا نقش ماتمه .......

        گریه های من گریه ی غمه

       گو به من خدایا ز دلم آگهی تو آیا ؟

     درد  بی کسی را کشیده ام

           از همه جهان پا بریده ام

        گو به من خدایا ز دلم آگهی تو آیا ؟

    آنکه با دلم همزبان شده

         آتشم زده مهربان شده

آنکه هستیم را داده رنگ بلا

     اشک حسرتم را ندیده چرا ؟

     گو به من خدایا زدلم آگهی تو آیا ؟

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 0:24 توسط شیرین | |

 

این عکسو برای عزیزترین گوهر وجودم میزارم

امیدوارم که همیشه سالم و شاداب باشه و پرتو وجودش بر من بتابه

تنها مهربانم

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:24 توسط شیرین | |

 

ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم

چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی

هم چون ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

مرغک عاشق کجا شد تور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم

آه غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

قصه ی دل تنگی ات را خوب من بگذار و بگذر

گریه ی  دریاچه هارا تا به دامانت نبینم

کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من

آه که سیل اشک را این بیش مهمانت نبینم

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه ی نیلوفرینم

آه غم بی تکیه گاهی را ز چشمانت نبینم

 تقدیم به آرامش دل دیوونه ی من

                                                    فرهاد

 

 

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:41 توسط شیرین | |

شیرینم برای تو می نویسم

در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم

اصلا به تو افتاده مسیرم که بمیرم

یک قطره آبم که در اندیشه دریا

افتادم و باید بپذیرم که بمیرم

یا چشم بپوش از من و از خویش برانم

یا تنگ در آغوش بگیر تا که نمیرم

برای شیرینم

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 17:52 توسط فرهاد| |
 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

                                 اگر از باد تو یادی نکنم می شکنم

بر لب کلبه ی مهر وجود

                                   من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

                                                می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم

تک و تنها می شکنم

                              به خدا می شکنم

(تقدیم به فرهاد )

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:41 توسط شیرین | |

معشوق  :من قشنگم ؟

عاشق  : نه ..!

معشوق : دلت می خواد با من باشی ؟

عاشق : نه ...!

معشوق: اگه ترکت کنم گریه می کنی ؟

عاشق :  نه ....!

معشوق با چشمای گریون خواست عاشق و ترک کنه که اون دست معشوق و گرفت و گفت ؟

تو قشنگ نسیتی بلکه زیبایی ......!

من نمی خوام با تو باشم ، بلکه نیاز دارم با تو باشم ......!

اگه بری گریه نمی کنم ....... می میرم !!

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:27 توسط شیرین | |